تبليغاتX
عشق سرد

چون آخرین ستاره گمراه آسمان

غلتیده ام به دامن سیاه خویش

از دیدگان کور شب افتاده ام چو اشک

گم کرده ام در این شب تاریک راه خویش

گاهی چو قطره ای که زابری فرو چکد

لغزیده ام زدید ی بی آرزوی بخت

گوئی سرشک ماهم ومی افتمش زچشم

چون مرغکان گمشده نالند بر درخت

تا آخرین پرنده شب دم فرو کشد

بر میکشم بخواهش دل ناله های خویش

من کیستم ؟ پرنده شبهای بی امیدی

سر داده در سکوت درختان صدای خویش

گاهی صدای ریزش دلهای عاشقم

وقتی که با خیال کسی گفتگو کنند

وقتی که خنده های خوش از گوشه های لب

تک بوسه های گمشده را آرزو کنند

گاهی چو ناله ای که زدردی خبر دهد

پا می نهم بخلوت شبهای آشنا

گوئی لهیب گریه ی باران مغربم

کاتش زنم به خرمن آفاق بی فنا

گاهی سرشک حسرت اویم که بیدریغ

می ریزم ار دو گوشه ی چشم سیاه او

چون اشک شمع سوخته می افتمش بپای

آزرده از ملامت تلخ نگاه او

چون آخرین ستاره گمراه آسمان

غلتیده ام بدامن بخت خویش

از دیدگان کور شب افتاده ام چو اشک

گم کرده ام درین شب تاریک راه خویش

+ نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 9:53 |

 

 

 

 

 

 

ساز هجران ،گیج وحیران ، در شکست دست

با فغانی سینه سوز وتیره روزو مست

پیکرم : تابوت مرگی ، برتن شباب ٬......

نیمه جان شباب پیری ، زندگی بر آب ..

دیده ، خونین جوی آب و، سینه: آسیاب..

سر بسنگ وپای لنگ و آشیان خراب

هرامیدم برگ بیدی در سپاه باد.

قطره خون ناپدیدی در نگاه یاد

هست من: سرای مات هستی عدم ...

دست من عصای مست هستی فساد..

با چه روزی ، با چه سوزی میزنم بساز

میشکافم قلب شب را ، در تب نیاز ...

کای رمیده ابر تار از چنگ آفتاب !

مظهر غروب وعشق و، منبع عذاب !

تشنه لب سرشک غلطان ، بر کف سراب  :

بخت من ! ای ساربان کاروان خواب ....

باتوام ای بخت من ٬ ای بخت شب پست !

در بسیط روح مستم شکوه ها که هست

شکوه ها ازین محیط شکوه سوز پست:

کزفسونش پشت من با مشت من شکست ...

سرنوشتم تیره شد در قهر سرگذشت ...

وه ! چه دانی بخت من؟ چه ها بمن گذشت ؟!

 

تقدیم به دوستاران کارو

+ نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 9:58 |

 

 

 

+ نوشته شده توسط شهاب در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 12:8 |

 

 

+ نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 11:0 |

من سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بی پایانش

فریاد را می پرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصیانش

فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار

پاییز را می پرستم بخاطر عدم احتیاج عدم اعتنایش به بهار

افتاب را دوست دارم بخاطر وسعت روحش .. که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد

زندگی : ایده ال من است و من ان را تقدیس می کنم به خاطر اینکه  روزی هزاربار نابودش می کنند اما هرگز نمی میرد

+ نوشته شده توسط شهاب در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:37 |

یک عمر به قصد جان به تن زیست دلت

جز مار نهان به پیرهن چیست دلت؟

مریخ به تاج و تیراژه به بال

زیباست ولی خروس جنگی ست دلت

کولی ! نه هرانچه گفت ان بادت گوش

یک چند به قول دیگران بادت گوش :

گرگفت مرو : برو سبک بادت پای!

ور گفت بیا : میا گران بادت گوش !

+ نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 19:12 |

روئیده ام روئیده ام روئیده ناگاه

از ریشه عشق وجنون بر خاک و خون اه !

خود چیست جز بیحاصلی این رویش و برگ

با این تگرگ این بیم مرگ این عمر کوتاه ؟

بس غنچه نشکفته از گلبن فرو ریخت

شرمنده من از این شکفتن های بیگاه

هر برگ من سر در کنار گل نشسته

از دشنه گوید ماجرا ها با جگر گاه

گفتم بر فروزم چراغ تو به از عشق

شاید که عقل اید دلیل جان گمراه

توفان خموشش می کند فریاد ! فریاد!

شیطان فریبم می دهد الله ! الله !

جان است و عشق بی امان تا خود چه سازد

گیرایی این شعله در این خرمن کاه

زد رنگ لعلی اتش تصویر عشقت

 

دلم گرفته ای دوست ! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندانم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من نیز

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

زمن هر ان که دور چو دل به سینه نزدیک

به من هرآنکه نزدیک ازو جدا جدا من !

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من

ستارهها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من.....

بر لوحه سیمین شعرم خواه ناخواه

 

 

+ نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 17:22 |

چه زود از ياد بردی
چه زود از خاطرت رفت
که من به يادت زنده بودم
که عشق را برایت معنا دادم
چه زود فراموش کردی
دلم را بخاطر تو از یاد برده بودم
وای بر تو
که چه زود از یاد بردی
قلبم را به اجبار به نامت کرده بودم
و وای بر من
که چه زود فراموش شدم
نمی دانم خاطرت هست یا که آنرا نیز فراموش کردی که من تنها با صدای تو آرام بودم
نميدانم يادت هست
تمام راهم را براي تو آواز مي كردم
ميدانم ديگر هيچ يادت نيست
من همان تنهاي آواره اي خواهم شد
كه تو مرا يافته بودي

+ نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 15:55 |

+ نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 10:15 |

من از کجا شروع کنم

          وقتی سرآغاز ندارم

یک قلم و یک کاغذ و

یک درد همیشگی

نمیشه با نوشته ها                                           

           که همه دردها رو بگی                                       

                    یه بغض خام توی گلوم

                     یک دنیا حرف نا تموم

                      آرزو ها پشت سرم

                   نگاه من به روبروم

حرفهای پر شکایتی

رو کاغذ های خط خطی

از من فقط مونده به جا

قلب پر از شکایتی

این کاغذای خط خطی

نامه  دردای  منه

جای پای اشک من

از گریه های نم نمه

غمی نشسته تو دلم

          اشک چه زیبا شده باز

                     ترانه هام زمزمه مستی شبها شده باز                    

غم شکستن روبروم

 که عاشقانه دیده ام

                   با اشک غزل شکفتم             

 با بغض غزل چیده ام

از کس گله نمیکنم

شکایت از دل منه

              دلم هنوز در حسرت                

                           یک آرزوی باطله                                   

رفتن من حتمی شده موندمن بی حاصله
+ نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 9:56 |
شبِ مست
شب تاریک و سنگستان و من مست
سبو از دست من افتاد و نشکست
نگه دارنده اش نیکو نگه داشت

وگرنه صد سبو نفتاده بشکست

+ نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 14:38 |
 
 

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
 پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست


 

 

 
+ نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 19:21 |

زندگی

چون گل سرخي است

پر از برگ و پر از عطر و پر از خار

يادمان باشد اگر گل چيديم

عطر و خار و گل و برگ

همه همسايه ديوار به ديوار همند.

+ نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 12:14 |

سکوت رابهانه کن٬ که عشق خواندنی شود!

بخوان که از صدای تو٬ترانه ماندنی شود

+ نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 11:59 |

!!!!!ببخشید

ولی می خواستم بدونم از این عکسها چه نتیجه ای میگرد لطفا" برام بنویسید؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط شهاب در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:1 |

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

آینه تگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران

باز آ که در هوایت خاموشی جنونم

فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز

کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم

بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زینگونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقیست آواز باد و باران

 

+ نوشته شده توسط شهاب در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:49 |

در کويری خلوت و خاموش،
صدايی نيست که ترنم خواستن باشد
و يا نسيمی که طراوت باران را ترانه کند.
تنهايم؛...
سکوت لالايی احساس من است.

دنيا چه کوچک شده !
و تو چه بزرگ
و جاده ها چه طولانی
شايد هنوز مسافری در مه مانده باشد
تا باران٬

تنهاييش را خيس کند

                                

+ نوشته شده توسط شهاب در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:28 |

+ نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:44 |
+ نوشته شده توسط شهاب در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:56 |

+ نوشته شده توسط شهاب در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:54 |

 

غزلی بايد گفت

غزلی مثل غزل های نگاه تو زلال

که مرا می خواند به چراغانی شبهای خدا.

و من اينگونه نشستم به نياز.

داشتم شعر تو را می گفتم

- شعر بودن با تو -

در غريبانگی آينه ها

رفته بودم که در آغوش خيال خوش تو گم بشوم.

رفته بودم با تو به تماشای زلالی پگاه.

در همان لحظه خوشبخت که نام تو نشست،

روی آسودگی حافظه کاغذ شعر،

قلم تازه نفس از حرکت ماند و نرفت،

قلمم را نامت افسون کرد!

مثل چشمت که مرا.

و چنين بود که شعر تو به پايان نرسيد...

 

+ نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:10 |

هرگز از دوری اين راه مگو

و از اين فاصله ها که ميان من و توست

و هر آنگه که دلت تنگ من است بهترين شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

تا که تنهایی ات از ديدن من جا بخورد

 وبداند که دل من با توست

و همين نزديکی ست...

+ نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:6 |

مدتی هستش که دلم گرفته... نمی دونم چرا...در انتظار لحظه ای ام که فکر می کنم اگه وقتش برسه ، همه چيز درست ميشه...

انتظار...؟

علت اين انتظار و نمی دونم ....شايد فکر می کنم اگه انتظار بکشم همه ی مشکلاتم و همه ی کارهام حل بشه...
تا به مشکلی تو زندگيم بر می خورم ...با خودم ميگم :

« شايد خدا اينجور می خواد ـ همه چيز درست ميشه.بايد صبر کنی،...منتظر باش »

از دوران بچگی در انتظار اتفاقاتيم که رخ بده...
انتظار.....انتظار.....از همه کس انتظار داريم..
انتظار محبت ، انتظار دوستی ، انتظار خدمت ، حتی انتظار عـشـــــــــــــــــق

اما .....تا کی ؟؟؟

از انتظار بی زارم...............

 

 

 

+ نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:46 |

حتی برای دیدنش دیگر دعا نمی کنم

حتی شمارشی دیگر از لحظه ها نمی کنم

در دل خراب می کنم آن کاخ های خاطرش

حتی خرابه ای از آن در دل بنا نمی کنم

حتی به پای خاطرش چون آن گذشته های دور

گلبرگ های عشق را از گل جدا نمی کنم

حتی میان کوچه ها چشمم به انتظار نیست

در دل زبی قراریش صد خون به پا نمی کنم

گراوج کینه دارم از تنها غریب آشنا

اما چرا دگر از او دل رها نمی کنم

+ نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 12:1 |

لبخند تو خلاصهء خوبیهاست

لختی بخند خندهء گل زیباست!

پیشانیت تنفس یک صبح است

صبحی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوتر ها

هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین کمان عشق اهورایی

ازپشت شیشهء دل تو پیداست

تو امتداد کوثر جوشانی

سرچشمهء تو سوره اعطیناست

فریاد تو تلاطم یک طوفان

آرمشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن

ای آنکه ارتفاع تو از دور از ماست

+ نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 12:13 |
خدایا

به هرکه دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هرکه دوستتر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق بر تر است

+ نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 10:7 |

بقاموس طبیعت بسکه نام است ...

ندانم (( کام )) را معنی کدام است؟

دل دیوانه می گوید بمستی

که ناکامی حدیث نام کام است ....

+ نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 10:43 |
قسمت

سراپا سوزم و عصیانم و قهر !

نه سر دارم نه سامانی در این شهر

چه کردم من؟ خداوندا! که قسمت

مرا اشک است خون از دهر تا دهر

 

بیکس

نفس پژمرده در تنگ گلویم ...

شده زنجیر غم هرتار مویم

نمیدانم گناه از کیست ؟ از چیست؟

خدایا ! درد خود را با که گویم!؟

+ نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 10:29 |
دریغ

ربودم هرچه دل از من ربودی

زمن کم کردی و برخود فزودی

بیادت دادم و دادی ببادم ...

دریغ از آنچه بودم و آنچه بودی!!!

 

پایان وفا

شدم ابری سیه در آسمانت

تو آبم کردی راندی زآستانت !!

دلم (( در)) بود و دربانش تو بودی...

دلم و آتیش زدی - آتش بجانت !!!

+ نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 10:14 |
بهت نمي گم كه دوست دارم ، ولي قسم ميخورم كه دوست دارم

بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت ميدم ، چون همه چيزم تويي

نمي خوام كه خوابت رو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي

اگه يه روز چشمات پر اشك شد دونبال يه شونه هستي تا گريه كني ، صدام كن ، قول ميدم اشك هاتو پاك كنم و منم با تو گريه كنم

اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم

اگه دنبال خرابي مي گشتي تا نفرت رو در اون دفن كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه وجود توست

اگه يه روز صدات كردم كه بهت نياز دارم ، نگو كجايي ، فقط يه لحظه چشماتو ببند و بهم فكر كن ...

+ نوشته شده توسط شهاب در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 20:44 |